در دههی ۱۹۳۰، در میان دشتهای پهناور و حاصلخیز اوکراین، زمینی که قرنها نان اروپای شرقی را تأمین میکرد، فاجعهای رخ داد که نه از کمبود خاک حاصلخیز بود و نه از بیتابی آسمان. فاجعهای ساختهی دست انسان، از جنس تصمیم، سیاست و سکوت. نامش بعدها “هولودومور” گذاشته شد—کلمهای اوکراینی که ریشه در دو واژه دارد: گرسنگی (holod) و نابودی (mor)؛ یعنی مرگی که از گرسنگی میآید.
اما در آن سالها، هیچکس نمیدانست که جهان چهقدر دیر خواهد فهمید چه بر سر مردم اوکراین گذشته است.
ریشههای فاجعه
برای فهم قحطی اوکراین باید به عقب بازگردیم، به سالهای آغازین حاکمیت استالین در شوروی. استالین میراثدار کشوری بود که هنوز از پیامدهای انقلاب ۱۹۱۷، جنگ داخلی و ناامنیهای اقتصادی بیرون نیامده بود. او به دنبال ساختن «مدرنیتهی سوسیالیستی» بود—کشوری صنعتی، یکدست و مطیع. اما در این مسیر، کشاورزی سنتی روسیه و جمهوریهای اطرافش، مانعی جدی تلقی میشد. میلیونها دهقان، زمین را نه بهعنوان ابزار قدرت حزب، بلکه بهعنوان میراث خانوادگی و هویت خود میدیدند.
در اواخر دههی ۱۹۲۰، سیاست اشتراکیسازی اجباری (collectivization) آغاز شد. استالین تصمیم گرفت نظام سنتی کشاورزی را از ریشه برکند: زمینهای خصوصی باید مصادره میشد و همهی کشاورزان در مزارع اشتراکی تحت ادارهی دولت کار میکردند. بر روی کاغذ، این طرح قرار بود تولید را افزایش دهد، اما در واقعیت، مقاومت، خشم و بینظمی را به همراه آورد.
اوکراین بهعنوان یکی از حاصلخیزترین مناطق شوروی و «انبار نان» کشور، نقطهی تمرکز این سیاست شد. زمینها مصادره شدند، گاو و اسب و ابزار کشاورزی به زور گرفته شد، و کسانی که مقاومت کردند، بهعنوان «کولاک» (kulak)—یعنی دهقان ثروتمند و دشمن نظام—برچسب خوردند. این برچسب برای بسیاری، حکم مرگ داشت. هزاران خانواده تبعید شدند، بعضی به سیبری، بعضی به اردوگاههای کار اجباری. با رفتن آنان، مزارع بیسرپرست ماند و محصولها بر زمین خشک شدند.
آغاز گرسنگی
سال ۱۹۳۲، فصل برداشت غلات، فصلی بود که باید نوید نان میداد، اما نان به زخم تبدیل شد. مأموران حزب کمونیست دستور داشتند سهمیهی غلهی اوکراین را به میزان غیرواقعی بالا ببرند. روستاها باید بخش اعظم محصول خود را تحویل دولت میدادند تا به شهرها، ارتش و صادرات بینالمللی اختصاص یابد. مأموران برای اجرای این فرمان، با بیرحمی خانهها را جستوجو میکردند؛ هر دانهی غله، هر تکهی نان پنهانشده را میگرفتند. حتی بذرهایی که کشاورزان برای سال آینده ذخیره کرده بودند، مصادره میشد.
زمستان از راه رسید، اما در خانهها چیزی برای خوردن نمانده بود. خانوادهها در آغاز با حیواناتشان مقاومت کردند؛ مرغ، گاو، سگ، گربه… سپس به خوراک گیاهان سمی روی آوردند. کودکان شکمهای ورمکرده داشتند و صدای گریهشان در سفرههای خالی گم میشد. انسان، در سکوت، شروع به خوردن پوست درختان و ریشههای تلخ خاک کرد. اما گرسنگی نهفقط بدن، بلکه روح را نیز فرسوده میکرد؛ مرز میان انسان و حیوان، میان اخلاق و بقا، آرامآرام فرو میریخت.
در خاطرات بازماندگان آمده که در بسیاری از روستاها، مردم از شدت ضعف دیگر توان دفن مردگان را نداشتند. اجساد در حاشیهی جادهها افتاده بودند، و هیچکس جرأت نزدیک شدن نداشت، مبادا که نگهبانان حزب او را به سرقت غله متهم کنند. در یک چرخهی بیرحم، مرگ با زندگی درهم آمیخته بود. خانههایی دیده میشدند که با درهای بسته، روزها بعد باز میشدند—درونشان خانوادههایی بودند که همه، یکی پس از دیگری، خاموش شده بودند.
حکومت سکوت
در تمام این مدت، حکومت استالین آگاهانه چشم بر فاجعه بست. گزارشها از مناطق روستایی به مسکو میرسید، اما پاسخ همیشه یکی بود: «توطئهی دشمنان سوسیالیسم». رسانههای شوروی موظف بودند تصویری از رشد و رفاه به نمایش بگذارند. خبرنگاران خارجی در سفرهای تبلیغاتی به اوکراین، فقط مناطق خاص و از پیش آمادهشده را میدیدند—دهکدههایی که دولت برای چند روز پر از کالا و مواد غذایی کرده بود، تا تصویر گرسنگی پنهان بماند.
در واقع، هولودومور تنها یک تراژدی غذایی نبود؛ یک پروژهی آگاهانهی سرکوب نیز بود. بسیاری از مورخان معتقدند که استالین از قحطی نهبهعنوان اشتباه اقتصادی، بلکه بهعنوان ابزار کنترل سیاسی استفاده کرد. اوکراین از دیرباز روحیهای استقلالطلب داشت. مردمش شاعرانه، مذهبی و گاه نافرمان بودند. شوروی، برای درهم شکستن این ذهنیت، دست به حذف فیزیکی و فرهنگی مردمانش زد. گرسنگی، در این معنا، سلاحی بود؛ بیصدا، اما مرگبار.
از نان تا سیاست
در حالیکه میلیونها انسان در اوکراین از گرسنگی میمردند، قطارهای باری حامل گندم و غله به بنادر جنوبی میرفتند تا به کشورهای دیگر صادر شوند. دولت شوروی نیاز داشت منابع ارزی برای اجرای برنامههای صنعتی خود به دست آورد. تناقض تلخی که تاریخ آن را ثبت کرده است: صادرات غله در اوج قحطی.
کشاورزی که روزی زمینش سبزترین دشتها را داشت، حالا نگاهی خیره به آسمان میانداخت، اما باران هم فایدهای نداشت. حتی اگر گندمی هم سبز میشد، کسی حق برداشت آن را نداشت. مأموران حزب و نیروهای امنیتی در روستاها گشت میزدند، جادهها را بسته بودند تا کسی نتواند غذا از جای دیگر بیاورد. عبور از مرز استان بدون مجوز مساوی با زندان بود. اوکراین به قفس عظیمی تبدیل شده بود، قفسی ساختهشده از قوانین اداری و نظارت ایدئولوژیک.
فاجعه در اعداد و روایتها
آمار دقیق قربانیان هولودومور هنوز محل بحث است؛ چراکه دولت شوروی هرگونه آمار رسمی را پنهان یا نابود کرد. برآوردها از چهار تا هشت میلیون نفر را شامل میشود. این اعداد، به سردی ریاضی، نمیتوانند عمق رنج انسانی را به تصویر بکشند. اما وقتی در هر روستا نیمی از کودکان از بین رفتند و زمینها بدون دست کشاورزان خشک ماند، معنای مرگ جمعی قابل لمس میشود.
در خاطرات اندک بازماندگان، قحطی نه بهعنوان حادثهای طبیعی، بلکه بهعنوان تمرینی وحشتناک از بیرحمی یاد میشود. زنی از حومهی خارکوف نوشته بود:
«صبحها بیدار میشدیم و نمیدانستیم چه کسی امشب زنده میماند. دیگر گریه هم در ما قدرتی نداشت. فقط سکوت بود و گرسنگی.»
جهان بیخبر یا بیتفاوت؟
در غرب، خبرهای پراکندهای از اوکراین میرسید. برخی خبرنگاران راستگو، با خطر فراوان، تلاش کردند صدای مردم گرسنه را برسانند. ولی بسیاری از روزنامهنگاران خارجی، بهویژه کسانی که در مسکو زندگی میکردند، در چارچوب روابط سیاسی خود با حکومت شوروی سکوت کردند یا حتی فاجعه را انکار نمودند. بیتفاوتی جهان، بخش غمانگیز دیگری از این رویداد است.
آنچه چهرهی دردناکتری به ماجرا میدهد، این است که حتی پس از مرگ میلیونها انسان، نامی از آنان برده نمیشد. قربانیان در آمار رسمی وجود نداشتند، در حافظهی جمعی حذف شده بودند، و تنها در زمزمههای خاموش مادران باقی مانده بودند که لالاییهای بیکودک میخواندند.
بیداری پس از سکوت
سالها گذشت تا جهان از ابعاد واقعی این فاجعه آگاه شد. پس از فروپاشی اتحاد شوروی در سال ۱۹۹۱، اسناد و یادداشتهای محرمانهی آرشیو مسکو آشکار ساخت که قحطی نهفقط نتیجهی سوءمدیریت، بلکه تا حد زیادی برنامهریزیشده بود. استالین شخصاً در جلساتی دستور افزایش تحویل غله از اوکراین را داده بود، حتی زمانی که گزارشها از گرسنگی گسترده خبر میدادند.
در اوکراینِ مستقل، دههها پس از فروپاشی شوروی، تلاش برای شناسایی قربانیان آغاز شد. در گوشهوکنار کشور، بناهای یادبود ساخته شد؛ صلیبهایی سیاه در میان گندمزارها، در یاد آنان که هیچ سنگ قبری نداشتند. روز ۲۳ نوامبر هر سال، شمعهایی روشن میشود—نه فقط برای یاد مرگ، بلکه برای یادآوری اینکه چگونه بیعدالتی میتواند در پوشش قانون ظاهر شود.
میراث هولودومور
قحطی بزرگ، زخم عمیقی در روان جمعی مردم اوکراین بهجا گذاشت. نسلی از کشاورزان، آموزگاران و خانوادهها نابود شدند. اما تخم بیاعتمادی نسبت به قدرت مرکزی، سالها در ذهن مردم باقی ماند. میتوان گفت هولودومور، علاوه بر فاجعهی انسانی، نقطهی آغاز هویت سیاسی جدیدی برای اوکراین بود؛ هویتی که در سکوت رنج، در میان یاد گرسنگان و اجبار، شکل گرفت.
در شعرها و ترانههای محلیِ سالهای بعد، مضمون نان و زمین، بیش از پیش رنگی مقدس پیدا کرد. نان دیگر فقط خوراک نبود؛ نماد حیات، کرامت و حافظه شد. در بسیاری از خانوادهها، لقمهی نخست نان همچنان با احترام سنتی به یاد قربانیان داده میشود.
بازتاب جهانی
در قرن بیستویکم، بیش از سی کشور جهان هولودومور را بهعنوان نسلکشی (genocide) به رسمیت شناختهاند. این عنوان، بحثبرانگیز اما مهم است، زیرا قحطیِ ناشی از تصمیمات سیاسی با هدف نابودی بخشی از ملت، از چارچوب یک بحران اقتصادی فراتر میرود و به جنایت علیه بشریت بدل میشود.
اما آنچه ارزش تاریخی بیشتری دارد، نه تنها نامگذاریها، بلکه تلاشی است برای درک واقعیت پشت آمار: اینکه چگونه یک انسان میتواند به نقطهای برسد که گرسنگی را ابزار سیاست کند. هولودومور فقط یادآور خشونت یک رژیم نیست؛ هشداری جهانی است علیه تکرار سکوتها.
تصویر انسان در دل فاجعه
در دل این تاریکی، با وجود همهی دردها، هنوز جرقههایی از انسانیت وجود داشت. در بعضی روستاها، خانوادههایی بودند که آنچه داشتند را با دیگران تقسیم میکردند؛ کشیشانی که پنهانی غذا میدادند، معلمانی که حتی وقتی دانشآموزی برای درس باقی نمانده بود، کتابها را نگه میداشتند. شاید همین اعمال کوچک بود که روح اوکراین را از مرگ مطلق نجات داد—روحی که بعدها در دهههای بعدی، در میان جنگها و بحرانهای دیگر، همچنان در برابر سرکوب ایستادگی کرد.
فراموشی، دشمن حقیقت
فرانکلین روزولت زمانی گفته بود: «تنها چیزی که باید از آن بترسیم، خودِ ترس است.» اما در اوکراین دههی ۱۹۳۰، ترس نه از دشمن بیرونی، بلکه از درون حاکمیت میآمد. بزرگترین خطر برای قربانیان، فراموشی بود. تا سالها رسانههای رسمی اجازهی سخن گفتن از قحطی را نمیدادند. تنها در محافل خانوادگی، در میان پچپچهای شبانه، داستانها منتقل میشدند. مادری به دخترش میگفت: «به یاد داشته باش، نانت را همیشه عزیز بدار؛ روزی ممکن است تنها چیز باقیمانده باشد.»
بازگشت به زمین
دههها بعد، هنگامی که نسلهای جدید اوکراین به زمینهای اجدادی بازگشتند، هنوز نشانههایی از گذشته در خاک بود. استخوانهای پراکنده در مزارع، چاههای بستهشده و خانههای بیدر. زمین، حافظهای دارد؛ و هر بذر تازهای که در آن کاشته شد، بخشی از یاد جمعی را زنده نگه داشت. کشاورزان امروزی اوکراین، وقتی گندم را میکارند و برداشت میکنند، میدانند که زیر گامهایشان خاطرهی کسانی است که روزی برای همین خاک جان دادند.
واژهای برای رنج
در زبانها، گاهی واژههایی وجود ندارد تا عمق رنج را توصیف کند؛ «هولودومور» یکی از آنهاست. همانقدر که معنایش مشخص است، باز هم چیزی از درون آن پنهان میماند. آنچه در اوکراین اتفاق افتاد، فقط مرگ از گرسنگی نبود، بلکه حذف حافظه، تکهتکه شدن انسانیت، و تبدیل بقا به جرم بود.
نتیجهگیری: نان، خاک، آزادی
قحطی بزرگ اوکراین، در سطحی فراتر از تاریخ ملی، درسی جهانی دارد: اینکه قدرت بدون اخلاق، حتی از طبیعت و قهر زمین هم خطرناکتر است. در جهانی که بارها شاهد قحطیهای ساختهی انسان بوده—از بنگلادش تا سودان و یمن—یاد هولودومور به ما گوشزد میکند که بحران غذا، گاهی نه از خشکسالی، بلکه از بیرحمی سیاسی برمیخیزد.
امروز، نان در فرهنگ اوکراینی مقدس است. هر وعدهی نان یادآور کسانی است که نانشان را گرفتند و صدایشان خفه شد. اما حافظه زنده مانده است. در رویش هر خوشهی گندم در دشتهای طلایی، در هر شعلهی شمع روشن در آخرین شنبهی نوامبر، صدایی میپیچد:
«ما هنوز اینجاییم. ما زنده ماندیم که بگوییم.»
مستند های بیشتر و همچنین مستند های تاریخ ایران و گردشگری را می توانید در جنرال تراول مشاهده کنید. جنرال تراول با روایت تاریخ ایران و معرفی جاذبههای گردشگری ایران، شما را به کشف زیباییهای سرزمینمان میبرد. در کنار آن، دریچهای تازه به جاذبههای گردشگری جهان میگشاییم تا در پیوندی زنده با تاریخ جهان، سفری فراموشنشدنی را تجربه کنید.