وقتی دیوار برلین در ۹ نوامبر ۱۹۸۹ فرو ریخت، جهان تصور کرد انفجاری رخ داده. اما حقیقت این بود که دیوار نه با انفجار، که با فروریختن تدریجی فرو ریخت. صد‌ها نفر از دو طرف دیوار بالا رفتند، در آغوش کشیدند و گریستند. در بوداپست، پراگ، ورشو و بخارست، موجی از شادی و امید جاری بود. اما آن‌ها نمی‌دانستند که گذار از کمونیسم، طولانی‌ترین و دردناک‌ترین زمستانی خواهد بود که باید پشت سر بگذارند.

بخش اول: معمای گذار

گذار از کمونیسم، برخلاف انقلاب‌های کلاسیک، نه با تصرف کاخ زمستانی، که با خالی شدن تدریجی قدرت از درون رخ داد. در لهستان، اتحادیه‌ی همبستگی به رهبری لخ والسا، سال‌ها زیرزمینی جنگیده بود. در چکسلواکی، نویسندگان و دانشجویان بیانیه‌ها امضا می‌کردند. در مجارستان، حزب کمونیست خود را اصلاح کرد و نام تازه برگزید. هر کشور راه خود را رفت، اما همه به یک مقصد می‌رسیدند: پایان سیستم تک‌حزبی، پایان اقتصاد متمرکز، پایان یک روش زندگی که هفتاد سال دوام آورده بود.

اما گذار از کمونیسم فقط تغییر نظام سیاسی نبود، فروپاشی یک جهان بود. جهان‌بینی، ارزش‌ها، روابط اجتماعی، حتی عادت‌های روزمره. در این جهان، همه چیز را دولت تعیین می‌کرد: شغلت را، خانه‌ات را، قیمت نان را، و حتی افکارت را. ناگهان، این جهان فروپاشید و مردمانی که هرگز طعم آزادی را نچشیده بودند، در دریایی از انتخاب‌ها غرق شدند. این آزادی، همزاد وحشت بود.

بخش دوم: اقتصاد؛ شوک درمانی یا مرگ تدریجی

دو راه برای گذار اقتصادی وجود داشت: تدریجی و شوک‌درمانی. لهستان راه شوک‌درمانی را برگزید. وزیر اقتصاد جوانش، لشک بالتروویچ، طرحی ریخت: آزادسازی ناگهانی قیمت‌ها، توقف یارانه‌ها، خصوصی‌سازی سریع. تورم سر به فلک کشید، کارخانه‌ها ورشکست شدند، بیکاری بیداد کرد. اما پس از چند سال سخت، اقتصاد نفس کشید.

مجارستان راه تدریجی را پیش گرفت. آرام‌تر، نرم‌تر، با حفظ برخی شبکه‌های امنیتی. درد کمتر بود، اما رکود طولانی‌تر.

در هر دو حالت، مردمی که تمام عمر در اقتصاد دستوری زندگی کرده بودند، ناگهان در بازار آزاد رها شدند. نمی‌دانستند چگونه باید کسب و کار راه بیندازند، چگونه با بانک‌ها حرف بزنند، چگونه در برابر رقابت دوام بیاورند. نسل‌ها در سیستم‌ای بزرگ شده بودند که خلاقیت را سرکوب می‌کرد و ابتکار را مجازات. حالا از آن‌ها انتظار می‌رفت کارآفرین شوند.

شرکت‌های دولتی به فروش رفت. در روسیه، این به غارت بزرگ انجامید. مدیران سابق کارخانه‌ها، با ارتباطات خود در دولت، دارایی‌های ملی را به قیمت ناچیز خریدند. متالورژی، نفت، گاز، معادن، همه به دست عده‌ای اندک افتاد. میلیاردرهایی در یک شب متولد شدند، در حالی که میلیون‌ها نفر پس‌انداز عمرشان را در تورم افسارگسیخته از دست دادند.

واوچرهای خصوصی‌سازی که قرار بود ثروت ملی را میان مردم تقسیم کند، در بازار سیاه به قیمت یک بطری ودکا فروخته شد. مردم نمی‌دانستند با این برگه‌های کاغذی چه کنند، و دلالان با پول نقد، آن‌ها را خریدند. نابرابری اقتصادی، که در کمونیسم تقریباً وجود نداشت، در عرض چند سال به اوج رسید.

بخش سوم: جامعه؛ از “ما” تا “من”

کمونیسم هویت جمعی ساخته بود. “ما” مهم بود، نه “من”. رفیق، همکار، عضو حزب، عضو اتحادیه. این هویت جمعی، هر چند محدودکننده، اما امنیت روانی می‌داد. انسان می‌دانست کیست، کجاست، و چه وظیفه‌ای دارد.

گذار از کمونیسم، این هویت را شکست. ناگهان، همه چیز فردی شد. تو باید برای خودت تصمیم می‌گرفتی، برای خودت می‌جنگیدی، برای خودت زنده می‌ماندی. فردگرایی افراطی جای جمع‌گرایی افراطی را گرفت. آن‌هایی که نمی‌توانستند خود را با شرایط جدید وفق دهند، در حاشیه ماندند: بازنشستگان، کارگران غیرماهر، ساکنان شهرهای تک‌صنعتی.

در لهستان، کشیشی می‌گفت: “ما دو بار مردیم. یک بار در جنگ، یک بار در گذار.” این حرف اغراق نبود. نرخ خودکشی در روسیه پس از فروپاشی دو برابر شد. امید به زندگی برای مردان ده سال کاهش یافت. الکلیسم، اعتیاد، جرم و جنایت، فساد، همه اوج گرفتند.

زنانی که در کمونیسم شاغل و مستقل بودند، در بازار کار جدید با تبعیض روبه‌رو شدند. کارخانه‌ها تعطیل شدند، مهدکودک‌ها خصوصی و گران، و زنان مجبور به بازگشت به خانه یا پذیرش مشاغل کم‌درآمد. نرخ ازدواج کاهش یافت، طلاق افزایش، و تولدها سقوط.

بخش چهارم: سیاست؛ دموکراسی یا هرج‌ومرج

احزاب کمونیست یکی پس از دیگری منحل شدند یا تغییر نام دادند. در لهستان، انتخابات نیمه‌آزاد ۱۹۸۹ به پیروزی قاطع همبستگی انجامید. در مجارستان، میزگردهای ملی اصلاحات را طراحی کردند. در چکسلواکی، انقلاب مخملی بدون خونریزی قدرت را به دست دگراندیشان داد. در رومانی، اما خون بارید و چائوشسکو تیرباران شد.

اما دموکراسی آسان به دست نیامد. احزاب جدید، بی‌تجربه و ضعیف بودند. نظام‌های حزبی ناپایدار، دولت‌های ائتلافی شکننده، و بی‌اعتمادی عمیق به سیاست. مردم که هفتاد سال دروغ شنیده بودند، به هر سیاستمداری بدبین بودند. مشارکت در انتخابات کاهش یافت، احزاب پوپولیست سر برآوردند، و دموکراسی نوپا مدام در معرض سقوط بود.

در روسیه، یلتسین با تانک به پارلمان تیراندازی کرد. در بلاروس، لوکاشنکو دیکتاتوری ساخت با ظاهری دموکراتیک. در آسیای مرکزی، رهبران سابق کمونیست، حالا با نام رئیس‌جمهور، همان روش پیشین را ادامه دادند.

بخش پنجم: هویت؛ بازگشت به تاریخ

کمونیسم تاریخ را از نو نوشته بود. قبل از انقلاب، همه چیز تاریک بود؛ بعد از انقلاب، روشنایی. گذار از کمونیسم یعنی بازگشت به تاریخی که سرکوب شده بود. در لهستان، کلیسا دوباره قلب جامعه شد. در چک، مجسمه‌های ماریان روی پل کارل دوباره نصب شد. در روسیه، کلیساهای ارتدکس که انبار تراکتور شده بودند، بازسازی گشتند.

ملی‌گرایی سر برآورد. کشورهای بالتیک زبان‌های خود را احیا کردند. اوکراین تاریخ کوزاک‌ها را بازخوانی کرد. گرجستان به کلیسای باستانی خود پناه برد. این بازگشت به هویت ملی، گاه به بیگانه‌هراسی انجامید. اقلیت‌ها، به ویژه کولی‌ها و یهودیان، هدف خشونت قرار گرفتند. جنگ در یوگسلاوی سابق نشان داد ناسیونالیسم تا کجا می‌تواند پیش رود.

بخش ششم: ناتو و اتحادیه اروپا؛ وعده‌ی بهشت

برای کشورهای اروپای مرکزی و شرقی، عضویت در ناتو و اتحادیه اروپا هدفی مقدس شد. این یعنی بازگشت به اروپا، یعنی تأیید هویت اروپایی، یعنی امنیت و رفاه. لهستان، مجارستان، چک در ۱۹۹۹ به ناتو پیوستند. در ۲۰۰۴، موج بزرگ گسترش اتحادیه اروپا، هشت کشور کمونیست سابق را در بر گرفت.

اما ورود به اتحادیه اروپا هم آسان نبود. هزاران صفحه قوانین باید ترجمه و اجرا می‌شد. استانداردها باید ارتقا می‌یافت. یارانه‌های کشاورزی باید تطبیق می‌یافت. جوانان برای کار به غرب رفتند و روستاها خالی ماند. پیری جمعیت، فرار مغزها، و احساس شهروند درجه دو بودن.

با این حال، برای لهستانی‌ها و چک‌ها و اسلوونیایی‌ها، عضویت در اتحادیه اروپا موفقیت بزرگی بود. مرزها باز شد، سرمایه آمد، زیرساخت‌ها نوسازی شد. اما برای رومانی و بلغارستان، راه طولانی‌تر و دشوارتر بود. فساد، توسعه‌نیافتگی، و بی‌اعتمادی، موانع بزرگ.

بخش هفتم: روسیه؛ راهی دیگر

روسیه اما راه متفاوتی رفت. دهه‌ی ۱۹۹۰، دهه‌ی تحقیر بود. یلتسین مست و بیمار، اقتصاد در حال فروپاشی، جنگ در چچن، و الیگارش‌هایی که کشور را غارت می‌کردند. مردم روسیه، که روزگاری ابرقدرت بودند، حالا در صف نان می‌ایستادند.

پوتین در ۱۹۹۹ آمد. گفت: “ما خسته‌ایم از هرج‌ومرج.” نظم را بازگرداند، قدرت را متمرکز کرد، الیگارش‌ها را مطیع ساخت، و با قیمت بالای نفت، اقتصاد را نجات داد. اما این بازگشت به دموکراسی نبود، بازگشت به اقتدارگرایی بود. روسیه راه خود را از اروپا جدا کرد.

پوتین فروپاشی شوروی را “بزرگترین فاجعه‌ی ژئوپلیتیک قرن” خواند. این جمله، نوستالژی میلیون‌ها روسی را بازتاب می‌داد که در گذار از کمونیسم، همه چیز را باخته بودند: هویت، امنیت، منزلت.

بخش هشتم: فرهنگ و زندگی روزمره

گذار از کمونیسم، فرهنگ را هم دگرگون کرد. سینما، ادبیات، موسیقی، همه آزاد شدند، اما در بازار جدید، باید می‌جنگیدند برای بقا. فیلم‌سازان لهستانی و چک که زیر سانسور کار می‌کردند، ناگهان آزاد بودند هر چه می‌خواهند بسازند، اما بودجه نداشتند. کتابفروشی‌ها پر شد از کتاب‌های ممنوعه، اما مردم پول خرید نداشتند.

تلویزیون‌های غربی آمدند، با سریال‌ها و تبلیغات و سبک زندگی تازه. نوجوانان مک‌دونالد را کشف کردند، شلوار جین و کفش ورزشی نشانه‌ی مدرنیته شد. تبلیغات کالاهایی را معرفی کرد که پیش از این وجود نداشتند، یا اگر بودند، در صف باید می‌خریدند.

اما این فرهنگ مصرفی، پوچی هم آورد. میل به ثروت سریع، کلاهبرداری‌های هرمی، و فساد. تلویزیون روسیه در دهه‌ی ۱۹۹۰ پر بود از برنامه‌های مبتذل و تبلیغات فال‌گیران و جادوگران.

بخش نهم: دو نسل، دو جهان

گذار از کمونیسم، شکاف عمیقی میان نسل‌ها ایجاد کرد. نسل قدیم، که در کمونیسم بزرگ شده بود، اغلب نمی‌توانست خود را با شرایط جدید وفق دهد. بازنشستگانی که تمام عمر برای دولت کار کرده بودند، ناگهان حقوقی ناچیز دریافت می‌کردند که در تورم ذوب می‌شد. برای آن‌ها، کمونیسم دوران امنیت بود، هر چند فقیرانه.

نسل جوان، اما فرصت‌ها را غنیمت شمرد. زبان‌های خارجی آموخت، به خارج سفر کرد، کسب و کار راه انداخت. برای آن‌ها، کمونیسم گذشته‌ای تاریک بود که باید فراموش می‌شد. این شکاف نسلی، در خانواده‌ها هم جاری بود. پدری که در کارخانه‌ی دولتی کار کرده و بیکار شده، و پسری که شرکت کامپیوتری راه انداخته.

بخش دهم: میراث و خاطره

سی سال از فروپاشی کمونیسم می‌گذرد. ارزیابی این دوره، هنوز دشوار است. برای برخی، گذار از کمونیسم رهایی بود، بازگشت به اروپا، به دموکراسی، به آزادی. برای برخی دیگر، فاجعه‌ای بود که زندگی‌شان را نابود کرد، امنیت را از آن‌ها گرفت، و آن‌ها را در جهانی بی‌رحم رها کرد.

موزه‌های کمونیسم در بوداپست و پراگ و ورشو، بازدیدکنندگان زیادی دارند. گردشگران غربی به اشیای آن دوره خیره می‌شوند، اما مردمان محلی با خاطراتی زنده از آن می‌گذرند. آن‌ها هنوز طعم نان را در صف‌های طولانی به یاد دارند، هنوز صدای سخنرانی‌های توخالی را در گوش، هنوز ترس از در زدن نیمه‌شب را در استخوان.

در روسیه، نظرسنجی‌ها نشان می‌دهد بسیاری از مردم به شوروی نوستالژی دارند. نه به کمونیسم، که به امنیت، به قدرت، به احترام. آن‌ها استالین را مثبت ارزیابی می‌کنند، نه به خاطر سرکوب، که به خاطر پیروزی در جنگ بزرگ. این نوستالژی، پوتین را تغذیه می‌کند.

نتیجه‌گیری؛ گذار تمام نشده

گذار از کمونیسم، برخلاف تصور اولیه، یک رویداد نبود، یک فرآیند است. هنوز ادامه دارد. هنوز کشورهای پست-کمونیست با میراث آن دوره دست به گریبان‌اند. فساد، بی‌اعتمادی به نهادها، ضعف جامعه مدنی، و نوستالژی برای نظم از دست رفته، همه میراث آن هفتاد سال است.

شاید بزرگترین میراث کمونیسم، انسان خاصی باشد که پرورش داد: انسانی که می‌تواند در صف بایستد، اما نمی‌تواند کارآفرینی کند. انسانی که به قدرت بی‌اعتماد است، اما منتظر است تا قدرت مشکلش را حل کند. انسانی که آرزوی آزادی دارد، اما از مسئولیت آن می‌هراسد.

گذار از کمونیسم، گذار از این انسان است به انسانی دیگر. و این، نسل‌ها زمان می‌خواهد. شاید نوه‌های آن‌هایی که در ۱۹۸۹ دیوار را فرو ریختند، بتوانند بگویند کمونیسم فقط خاطره‌ای در کتاب‌های تاریخ است. تا آن روز، اروپای مرکزی و شرقی در راهروی طولانی تاریخ، میان دو جهان، در گذار خواهد ماند.

مستند های بیشتر و همچنین مستند های تاریخ ایران و گردشگری را می توانید در جنرال تراول مشاهده کنید. جنرال تراول با روایت تاریخ ایران و معرفی جاذبه‌های گردشگری ایران، شما را به کشف زیبایی‌های سرزمین‌مان می‌برد. در کنار آن، دریچه‌ای تازه به جاذبه‌های گردشگری جهان می‌گشاییم تا در پیوندی زنده با تاریخ جهان، سفری فراموش‌نشدنی را تجربه کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *