جنگ سرد پرده آهنین قسمت اول
جنگ سرد نبرد دیکتاتورها قسمت دوم
روزی که جنگ جهانی دوم در ۱۹۴۵ به پایان رسید، جهان نفس راحتی کشید. شصت میلیون کشته، شهرهای ویران، و زخمی عمیق بر پیکر بشریت. اما آن نفس راحت، دیری نپایید. پیش از آنکه دود تفنگها کاملاً پراکنده شود، جهان خود را درگیر جنگ تازهای یافت؛ جنگی که در آن گلوله شلیک نمیشد، اما میلیونها نفر قربانی گرفت. نامش را گذاشتند “جنگ سرد”. سرد از آن رو که هرگز به نبرد مستقیم دو ابرقدرت نینجامید، و جنگ از آن رو که همه چیز بود جز صلح.
۱. دو قطب؛ آغاز دوقطبی شدن جهان
فوریه ۱۹۴۵، سه ماه پیش از پایان جنگ در اروپا، استالین، روزولت و چرچیل در یالتا نشستند تا نقشهی جهان پس از جنگ را ترسیم کنند. قرار شد آلمان تقسیم شود، اروپای شرقی در حوزهی نفوذ شوروی بماند، و سازمان ملل متحد شکل گیرد. اما این توافق، بیش از آنکه نقشهی صلح باشد، نقشهی جنگ سرد آینده بود.
هنگامی که جنگ تمام شد، شکاف میان متحدان دیروز آشکار گشت. شوروی میخواست مرزهای غربی خود را با دولتهای دوست احاطه کند. آمریکا میخواست بازارهای جهانی برای سرمایهداری باز بماند. ایدئولوژیها به هم میساییدند. در مارس ۱۹۴۶، چرچیل در سخنرانیای در میسوری گفت: “پردهای آهنین از اروپا پایین کشیده شده است.” این عبارت، نقشهی ذهنی نیم قرن آینده را ترسیم کرد.
۲. ترومن و دکترین مهار
آمریکا که از توسعهطلبی شوروی نگران بود، دکترین تازهای اعلام کرد: مهار کمونیسم. هر جا خطر نفوذ شوروی میرفت، آمریکا مداخله میکرد. اولین آزمون در یونان و ترکیه بود. سپس طرح مارشال برای بازسازی اروپا، با این امید که فقر، بستر رشد کمونیسم را خشک کند.
استالین در مقابل، کمینفورم را تشکیل داد تا احزاب کمونیست اروپا را هماهنگ کند. در ۱۹۴۸، کمونیستها در چکسلواکی کودتا کردند و آخرین دموکراسی چندحزبی اروپای شرقی را به تکحزبی بدل ساختند. در همان سال، شوروی راههای دسترسی به برلین غربی را بست تا متفقین را مجبور به عقبنشینی کند. آمریکا یازده ماه با هواپیما به برلین آذوقه رساند. این اولین بحران بزرگ جنگ سرد بود.
۳. مسابقهی تسلیحاتی؛ انباشتن برای نابودی
جنگ سرد فقط جنگ ایدئولوژی نبود، جنگ تکنولوژی هم بود. آمریکا در ۱۹۴۵ بمب اتم ساخته بود. شوروی در ۱۹۴۹ به آن رسید. این آغاز مسابقهای بود که تا پایان جنگ سرد ادامه یافت. هر دو طرف آنقدر سلاح انباشتند که میتوانستند چند بار جهان را نابود کنند. به این میگفتند “تخریب متقابل تضمینشده”.
در ۱۹۵۲، آمریکا بمب هیدروژنی ساخت، هزار بار قویتر از بمب هیروشیما. شوروی یک سال بعد به آن رسید. موشکهای بالستیک قارهپیما ساخته شدند که میتوانستند در نیم ساعت از یک قاره به قارهی دیگر برسند. زیردریاییهای هستهای در اعماق اقیانوسها کمین کردند. جهان روی گنجینهای از مرگ نشسته بود.
وحشتناکتر اینکه، همیشه خطر اشتباه وجود داشت. چند بار خطاهای راداری و انسانی جهان را تا آستانهی جنگ هستهای پیش بردند. در ۱۹۸۳، سرهنگ پتروف افسر شوروی، از گزارش رایانهای که میگفت آمریکا موشک پرتاب کرده، چشمپوشی کرد. اگر هشدار میداد، ممکن بود جنگ آغاز شود. او جهان را نجات داد، اما سالها بعد کسی فهمید.
۴. دیوار؛ زخمی بر پیکر اروپا
برلین، پایتخت شکستخوردهی رایش سوم، به نماد جنگ سرد تبدیل شد. شهری در عمق آلمان شرقی، اما خود به دو بخش شرقی و غربی تقسیم. تا ۱۹۶۱، میلیونها آلمانی شرقی از طریق برلین به غرب گریخته بودند. کمونیسم در حیاط خلوت خودش شرمنده میشد.
۱۳ اوت ۱۹۶۱، مردم برلین بیدار شدند و دیدند سیم خاردار شهر را دو نیم کرده. بعدها دیواری بتنی با برجهای دیدهبانی و میدانهای مین ساختند. دیوار برلین نه فقط یک شهر، که یک قاره را دو نیم کرد. خانوادهها از هم جدا شدند، دوستان از هم ماندند، و برای سی سال، برلین غربی جزیرهای بود در دریای سرخ.
در ۱۹۶۳، کندی به برلین آمد و گفت: “من یک برلینی هستم.” این پیام همبستگی بود، اما دیوار هنوز پابرجا بود.
۵. بحران موشکی؛ جهان در لبه پرتگاه
اکتبر ۱۹۶۲، جهان به مرگ نزدیکتر از هر زمان دیگری شد. جاسوسان آمریکایی از هوا موشکهای شوروی را در کوبا دیدند؛ درست در همسایگی آمریکا. کندی به نیروهای هستهای دستور آمادهباش داد. شوروی انکار کرد، اما عکسها دروغ نمیگفتند.
سیزده روز جهان در تب بود. کشتیهای شوروی به سوی محاصرهی آمریکا میآمدند. زیردریاییهای شوروی در اقیانوس، با اژدرهای هستهای، دستور داشتند اگر حمله شد، پاسخ دهند. خروشچف و کندی پیامهایی رد و بدل میکردند. در یک زیردریایی شوروی، کاپیتان میخواست اژدر هستهای شلیک کند، اما افسر دوم مخالفت کرد. اگر رأی میآورد، ممکن بود جنگ آغاز شود.
نهایتاً، شوروی پذیرفت موشکها را بردارد در ازای تعهد آمریکا برای عدم حمله به کوبا و برداشتن موشکهایش از ترکیه. جهان از لبه پرتگاه بازگشت، اما زخم عمیقی بر حافظهی جمعی نشست.
۶. جنگهای نیابتی؛ میدانهای خون در حاشیه
جنگ سرد در اروپا سرد ماند، اما در حاشیه داغ و خونین بود. کره، ۱۹۵۰. شبهجزیرهای که پس از جنگ جهانی دوم به دو نیم تقسیم شده بود، صحنهی جنگی خانمانسوز شد. آمریکا زیر پرچم سازمان ملل آمد، چین به کمک شمال شتافت. سه سال جنگ، میلیونها کشته، و نهایتاً همان مرزهای پیشین، اما با ویرانی بیشتر.
ویتنام، دردناکترین زخم آمریکا. فرانسه رفت، آمریکا جایگزین شد. برای جلوگیری از سقوط دومینوها به دست کمونیسم، آمریکا وارد جنگی شد که هفده سال طول کشید. بمبهای ناپالم، عوامل شیمیایی، روستاهای سوخته، و پنجاه و هشت هزار سرباز آمریکایی مرده. ویتنام پیروز شد، اما با سه میلیون کشته و ویرانیای که هنوز التیام نیافته.
آفریقا هم میدان نبرد بود. آنگولا، موزامبیک، اتیوپی، سومالی. شوروی و آمریکا از طریق نیابتیها میجنگیدند. کنگو در ۱۹۶۰ صحنهی ترور لومومبا شد، چون غرب نمیخواست معدنی غنی به دست شوروی بیفتد. افغانستان، آخرین و خونینترین جنگ نیابتی، جایی که شوروی در باتلاقی فرو رفت که ده سال بعد با شکست بیرون آمد.
۷. دیپلماسی و تنشزدایی
همهی این سالها فقط جنگ نبود. گاه تلاش میکردند فریادها را فرو نشانند. در ۱۹۶۳، خط تلفن مستقیم میان کرملین و کاخ سفید برقرار شد تا در بحرانها ارتباط قطع نشود. در همان سال، معاهدهی منع آزمایشهای هستهای امضا شد.
۱۹۷۲، نیکسون به مسکو رفت و نمک و برژنف را در آغوش کشید. گفتند عصر تازهای آغاز شده. معاهدهی سالت یک برای محدود کردن سلاحهای استراتژیک امضا شد. آلمان غربی با شرق آشتی کرد. به نظر میرسید تنشزدایی کارساز بوده.
اما این آرامش دوام نیاورد. شوروی موشکهای اساس-۲۰ در اروپا مستقر کرد و ناتو در پاسخ موشکهای پرشینگ و کروز. اروپا دوباره به میدان مسابقهی هستهای بدل شد.
۸. مسابقهی فضایی؛ آسمان میدان نبرد
اسپوتنیک در ۱۹۵۷، کرهای کوچک که دور زمین میچرخید، غرب را به وحشت انداخت. اگر میتوانند ماهواره به فضا بفرستند، میتوانند موشک هم به آمریکا. آمریکا شتاب کرد. ناسا تأسیس شد و کندی قول داد تا پایان دهه، انسان به ماه بفرستد.
۱۹۶۹، نیل آرمسترانگ قدم بر ماه گذاشت. “قدمی کوچک برای یک انسان، جهشی بزرگ برای بشریت.” این پیروزی بزرگ آمریکا بر شوروی در مسابقهی فضایی بود. اما شوروی در خفا دستاوردهای خود را داشت: اولین ماهواره، اولین انسان در فضا، اولین زن در فضا، اولین پیادهروی فضایی.
مسابقهی فضایی چهرهی دیگر جنگ سرد بود: رقابت بر سر اثبات برتری سیستمها.
۹. فروپاشی؛ پایان افسانه
دههی ۱۹۸۰، شوروی بیمار بود. اقتصاد فرتوت، جنگ افغانستان، و رهبران پیر و ناتوان. گورباچف در ۱۹۸۵ آمد با وعدههای اصلاحات: پرسترویکا و گلاسنوست. میخواست سیستم را نجات دهد، اما در باز کرد که باد امان نداد.
کشورهای اروپای شرقی یکی پس از دیگری از کنترل خارج شدند. نوامبر ۱۹۸۹، دیوار برلین فرو ریخت. مردمی که سی سال جدا بودند، در آغوش هم گریستند. موجی از دگرگونی اروپا را فرا گرفت.
دسامبر ۱۹۹۱، رهبران سه جمهوری اسلاو گرد آمدند و گفتند شوروی مرده است. گورباچف استعفا داد و پرچم سرخ از فراز کرملین پایین کشیده شد. جنگ سرد پایان یافت، نه با انفجار، که با خاموشی.
۱۰. میراث جنگ سرد
جنگ سرد فقط یک دورهی تاریخی نیست، بخشی از هویت جهان امروز است. ناتو باقی ماند و گسترش یافت. سلاحهای هستهای هنوز در سیلوها و زیردریاییها خوابیدهاند. رقابت آمریکا و روسیه هنوز در جاهای دیگر ادامه دارد: سوریه، اوکراین، قفقاز.
اما جنگ سرد میراث دیگری هم داشت: عادیسازی وحشت. نسلی بزرگ شد که زندگی با تهدید هستهای را عادی میدانست. در مدرسه تمرین میکردند زیر میزها پناه بگیرند، گویی میزها در برابر بمب اتم محافظند. فیلمها و کتابها از آخرالزمان هستهای میگفتند.
جنگ سرد به ما نشان داد انسانها تا کجا میتوانند پیش برند در راه نابودی جمعی. اما نشان داد دیپلماسی و خرد جمعی هم میتواند مانع شود. بحران موشکی کوبا درس داد که در لبه پرتگاه، عقبنشینی گاه پیروزی است.
نتیجهگیری؛ سرمای پس از جنگ
جنگ سرد پایان یافت، اما جهان سادهتر نشد. به جای دو قطب، قطبهای بسیار آمدند. به جای تهدید هستهای دو جانبه، تهدید هستهای چندجانبه. به جای ایدئولوژیهای بزرگ، درگیریهای قومی و مذهبی.
شاید درس بزرگ جنگ سرد این باشد که جهان برای بقا نیازمند گفتوگوست، نه دیوار. نیازمند اعتمادسازی، نه انباشت سلاح. و مهمتر از همه، اینکه انسانها، با همهی تفاوتهایشان، در یک قایقاند. اگر قایق را غرق کنند، همه غرق میشوند.
مستند های بیشتر و همچنین مستند های تاریخ ایران و گردشگری را می توانید در جنرال تراول مشاهده کنید. جنرال تراول با روایت تاریخ ایران و معرفی جاذبههای گردشگری ایران، شما را به کشف زیباییهای سرزمینمان میبرد. در کنار آن، دریچهای تازه به جاذبههای گردشگری جهان میگشاییم تا در پیوندی زنده با تاریخ جهان، سفری فراموشنشدنی را تجربه کنید.