میگویند در آن روزِ پاییزی، وقتی گرد و غبار نبرد از دشتِ ادسا فرو نشست، امپراتوری روم برای نخستین بار طعمِ تلخترین شکستِ تاریخش را چشید. والرین، سزارِ روم، با جامهای غبارگرفته و زنجیری زرین بر گردن، در برابر مردی ایستاده بود که نه فقط یک شاه، که تجسمِ تمامعیارِ «شاهنشاه» بود. شاپورِ یکم، پسرِ اردشیرِ بابکان، بنیانگذارِ سلسلهای که میخواست خورشیدِ ایران را بر بلندای قلههای جهان بنشاند.
اما برای درکِ عظمتِ آن لحظه، باید به روزگاری بسیار پیشتر بازگشت؛ به آن شبِ تاریخی که اردشیر، پدرش، در حالِ احتضار بود. پادشاهی که ایران را از زیرِ یوغ اشکانیانِ فرسوده بیرون کشید و ساسانیان را بر تخت نشاند، پیش از مرگ، پسرش شاپور را فرا خواند. شاپور جوان اما نه آنچنان جوان بود. او پیش از این نیز در کنار پدر جنگیده بود و تاج بر سر نهاده بود. رسمِ پادشاهی ساسانی چنین بود: شاهزاده را در زمانِ حیاتِ پدر به عنوانِ «شاه» بر تخت مینشاندند تا هم جانشینی تثبیت شود و هم تجربه کسب کند. و شاپور از این امتیاز به بهترین شکل بهره برده بود.
اردشیر در بستر مرگ، به پسرش نگفت که چگونه کشور را اداره کند. او فقط یک جمله بر زبان آورد: «روم را بشکن. اگر روم نترسد، ایران در امان نیست.» این وصیت، نقشه راهِ تمامِ سی سال پادشاهی شاپور شد.
تاجگذاری رسمی شاپور در تیسفون، پایتخت باشکوه ساسانیان، با شکوهی بیسابقه انجام شد. موبدان زرتشتی، نجبای بلندپایه و سردارانِ جنگی گرد آمده بودند تا شاهِ جدید را ببینند. شاپور اما چهرهای متفاوت از پدر داشت. اگر اردشیر مردی خشن و جنگاور بود که ایران را با شمشیر یکپارچه کرد، شاپور مردی خردمند و دیپلمات بود، اما در عین حال جنگاوری بینظیر. او میدانست که برای تحقیر روم، تنها به شمشیر نیاز نیست، بلکه باید شهری ساخت، فرهنگی پروراند و آیینی را پاس داشت.
اولین سالهای پادشاهی او صرفِ تثبیتِ مرزها شد. در شرق، کوشانیان هنوز نفس میکشیدند و گاه و بیگاه مرزهای خراسان را میآزردند. شاپور لشکر به شرق کشید و تا اعماق قلمرو کوشان پیش رفت. او نام «شاهنشاه ایران و انیران» را بر خود نهاد. «انیران» یعنی سرزمینهای غیرایرانی که حالا زیر سلطه او بود. این لقب، جاهطلبیهای او را آشکار میکرد: او فقط شاه ایران نبود، میخواست شاه جهان باشد.
اما چشمهای آبیرنگ شاپور (که در برخی توصیفها به آن اشاره شده)، همیشه به سمت غرب دوخته شده بود. به بینالنهرین، به سوریه، به آناتولی. به قلبِ امپراتوری روم.
نخستین درگیریها با روم در زمان پدرش آغاز شده بود و شهرهایی مانند «حصنا» و «نصیبین» دست به دست شده بودند. شاپور تصمیم گرفت کار را یکسره کند. او در سال ۲۴۳ میلادی لشکر عظیمی از ایران زمین را به حرکت درآورد. این لشکر فقط سواران زرهپوش «سواران کاتافراکت» نبودند. پیادهنظام ماهر، منجنیقهای پیشرفته و فیلهای جنگی که از هند آورده شده بودند، ارتش او را به ماشین مرگ و ویرانی تبدیل کرده بود.
در این لشکرکشی، شاپور با یک چهره جدید رومی روبرو شد: گوردیان سوم، سزار جوانی که در ۱۳ سالگی به امپراتوری رسیده بود. گوردیان با شور جوانی به جنگ شاپور آمد، اما در نبرد «مشیخ» (که بعدها شاپور آن را «پیروزشاپور» نامید)، ارتش روم چنان در هم کوبیده شد که گوردیان یا در میدان نبرد کشته شد و یا به دست سربازان خودی کشته شد. جانشین او، فیلیپ عرب، نه مرد جنگ که مرد سیاست بود. او دید که ادامه جنگ به معنای نابودی کامل است. پس پیشنهاد صلح داد و باجی سنگین پرداخت کرد تا از مرزها عقبنشیند.
شاپور اما میدانست که این صلح، آتش زیر خاکستر است. روم هرگز شکست را نمیپذیرفت. او به تیسفون بازگشت و دستور داد تا شهر جدیدی بنا کنند: «بیشاپور». شهری که قرار بود الگویی از معماری و فرهنگ ساسانی باشد. اما در دل، خود را برای نبردی بزرگتر آماده میکرد.
بیست سال بعد، آن نبرد فرا رسید. امپراتور روم، والرین، مردی کارکشته و با تجربه بود. او با تمام قوای روم به شرق تاخت تا انتقام شکستهای پیشین را بگیرد. والرین خود را نجاتدهنده روم میدانست و با غروری سزارین به سوی شاپور حرکت کرد. دو سپاه در نزدیکی شهر «ادسا» (اورفای امروزی در ترکیه) به هم رسیدند. نبرد هفتهها طول کشید. رومیها در محاصره بودند، آب و آذوقه نداشتند. طاعون در اردوی آنان شیوع پیدا کرد.
و سپس اتفاقی افتاد که جهان باستان را تکان داد. والرین که چارهای جز مذاکره نمیدید، با محافظان خود به سوی اردوی شاپور آمد تا شروط صلح را بشنود. اما تاریخنگاران رومی میگویند که شاپور، برخلاف تمامِ قوانین دیپلماسی آن زمان، والرین را دستگیر کرد. شاپور اما روایت خود را دارد: او والرین را با حیله و نیرنگ به اردو کشاند و سپس به اسارت گرفت. شاید هم والرین چنان درمانده بود که اسارت را به مرگِ حتمی ترجیح داد.
به هر حال، صحنهای که در تاریخ ثبت شد، بینظیر بود: امپراتور روم، با آن ردای ارغوانی و تاج طلایی، در برابر شاپور ساسانی زانو زد. شاپور دستور داد تا والرین را سوار بر اسب کنند و خود نیز سوار بر اسب شد و پای خود را بر گردن سزار گذاشت. این صحنه، بعدها بر دلِ صخرهها در نقشرستم و بیشاپور حک شد تا برای همیشه تاریخ، یادآور شکستِ ابدی روم از ایران باشد.
سرنوشت والرین در اسارت یکی از تلخترین فصلهای تاریخ روم است. برخی منابع گفتهاند که شاپور از او به عنوان چهارپای انسانی استفاده میکرد. هرگاه سوار بر اسب میشد، دستور میداد تا والرین خم شود و پشت او را به عنوان پلکان استفاده میکرد. برخی دیگر گفتهاند که والرین را در زنجیر نگه میداشت و در جشنها، او را به رخ سفیران خارجی میکشید. والرین هرگز به روم بازنگشت. او در اسارت در شهر «بیشاپور» یا «گندیشاپور» مرد. گفته شده پوست او را پس از مرگ، پر از کاه کردند و در نیایشگاه آناهیتا به نشانه پیروزی ابدی به دیوار آویختند.
پس از اسارت والرین، راه برای شاپور باز شد. او مانند سیلی خروشان به سوی آناتولی و سوریه تاخت. انطاکیه، جواهر شهرهای روم در شرق، سه بار به دست او افتاد و غارت شد. ساکنان شهرهای روم را به کوچ اجباری به ایران میفرستاد تا شهرهای تازهساز ساسانی را آباد کنند. شاپور با این کار، هم اقتصاد روم را فلج میکرد و هم تمدن و دانش آنان را به ایران منتقل مینمود.
اما جهان باستان شاهد ظهور قدرتی دیگر در شرق نیز بود. اُذینه، پادشاه پالمیرا، که در ابتدا متحد روم بود، پس از اسارت والرین، ناگهان قد علم کرد. او با شاپور درگیر شد و توانست بخشی از بینالنهرین را از چنگ ساسانیان بیرون آورد. این آخرین نبردها بود. شاپور که پیر و خسته شده بود، نتوانست ضربه نهایی را به پالمیرا بزند. اُذینه تا مرزهای ایران پیش آمد، اما نتوانست به تیسفون برسد.
شاپور در واپسین سالهای عمر، به آبادانی و تثبیت دستاوردهایش پرداخت. او دستور داد تا «کعبه زرتشت» در نقشرستم را به کتیبهای مفصل مزین کنند. در آن کتیبه، به سه زبان پارسی میانه، پارتی و یونانی، نام تمام استانهای ایران و تمام شاهانی که به او باج میدادند، حک شد. فهرست بلندی از شهرها و سرزمینهایی که از قفقاز تا سند و از آسیای میانه تا سوریه را در بر میگرفت. شاپور میخواست تاریخ را خودش بنویسد، نه اینکه به دشمنانش اجازه دهد تا او را تحریف کنند.
اما شاید بزرگترین میراث شاپور، چیزی فراتر از جنگها و فتوحات باشد. او بود که به مانی، پیامبر تازهظهور، اجازه داد تا در ایران به تبلیغ آیین خود بپردازد. مانی که کتاب خود «ارژنگ» را به شاپور تقدیم کرد، در دربار او مورد احترام بود. شاپور اگرچه زرتشتی ماند، اما میدانست که یک شاهنشاهی بزرگ باید پذیرای اندیشههای نو باشد. هرچند این تساهل، پس از مرگش، توسط موبدان زرتشتی از بین رفت.
شاپور همچنین شهرهایی مانند «گندیشاپور» را به مرکز علم و دانش تبدیل کرد. پزشکان و دانشمندان یونانی که از روم به ایران کوچانده شده بودند، در این شهر گرد آمدند تا پایههای یکی از بزرگترین مراکز علمی جهان باستان را بنا کنند. دانشگاه گندیشاپور، قرنها بعد، الهامبخش جهان اسلام شد.
مرگ شاپور در سال ۲۷۲ میلادی فرا رسید. او را در آرامگاهی ناشناخته به خاک سپردند، شاید در همان نقشرستم و شاید در جایی دیگر. اما نامش در تاریخ جاودانه ماند. او نخستین و تنها پادشاه ایرانی بود که یک امپراتور روم را زنده به اسارت گرفت. او مرزهای ایران را از سیردریا تا فرات گسترش داد و ثابت کرد که ساسانیان تنها جانشینان هخامنشیان نیستند، بلکه از آنان نیز فراتر خواهند رفت.
امروز اگر به نقشرستم بروید و پیکرهاش را ببینید که با دستان گشاده، والرینِ زانو زده را نگاه میکند، شاید برای لحظهای بتوانید آن عظمت را احساس کنید. عظمت مردی که بر تختگاه جمشید نشست و به سزار گفت: «اینجا ایران است، و تو اکنون مهمان ما هستی؛ مهمانی که تا ابد فراموش نخواهد کرد که چگونه زانو زدن در برابر خورشید را بیاموزد.»
مستند های بیشتر و همچنین مستند های تاریخ ایران و گردشگری را می توانید در جنرال تراول مشاهده کنید. جنرال تراول با روایت تاریخ ایران و معرفی جاذبههای گردشگری ایران، شما را به کشف زیباییهای سرزمینمان میبرد. در کنار آن، دریچهای تازه به جاذبههای گردشگری جهان میگشاییم تا در پیوندی زنده با تاریخ جهان، سفری فراموشنشدنی را تجربه کنید.