در ژوئیه ۱۹۱۴، اروپا در زیباترین و آرام‌ترین حالت خود به نظر می‌رسید. کافه‌های پاریس لبریز از صدای موسیقی بود، در وین بوی قهوه و شیرینی‌های تازه فضا را پر کرده بود و در لندن، اشراف‌زادگان به تماشای مسابقات قایق‌رانی در رودخانه تیمز نشسته بودند. هیچ‌کس تصور نمی‌کرد که زیر این لایه‌ی نازکِ تمدن و تجمل، هیولایی عظیم در حال بیدار شدن است. قرن نوزدهم با تمام غرور و دستاوردهایش، در حال کشیدن آخرین نفس‌های خود بود و قرن بیستم، تشنه‌ی خون، در آستانه‌ی در ایستاده بود.

 ۱. جرقه‌ای در انبار باروت: سارایوو
همه چیز از یک ظهر داغ در ۲۸ ژوئن در شهر سارایوو شروع شد. دو گلوله که از تپانچه‌ی یک جوان صرب به نام «گاوریلو پرنسیپ» شلیک شد، نه تنها ولیعهد اتریش، «فرانتس فردیناند» و همسرش را از پای درآورد، بلکه قلب تپنده‌ی صلح جهانی را نیز هدف قرار داد. در آن لحظه، کسی عمق فاجعه را درک نکرد. روزنامه‌ها از یک ترور سیاسی نوشتند، اما کسی نمی‌دانست که این دو گلوله، چرخ‌دنده‌های عظیم یک ماشین جنگی را به حرکت درآورده‌اند که توقف‌ناپذیر بود.

اتریش-مجارستان، تحقیر شده و خشمگین، با حمایت آلمان (که به آن چک سفید امضا می‌گفتند)، اولتیماتومی سنگین به صربستان داد. صربستان به روسیه، برادر بزرگتر اسلاو خود، چشم دوخت و روسیه شروع به بسیج نیروهایش کرد. آلمان که خود را در محاصره‌ی دشمنان (روسیه در شرق و فرانسه در غرب) می‌دید، طبق نقشه‌ی قدیمی «شلیفن»، تصمیم گرفت ابتدا فرانسه را از پا درآورد و سپس به سراغ روسیه برود. صلح، مانند یک جام کریستالی، بر کف اتاق دیپلماسی خرد شده بود.

 ۲. طنینِ چکمه‌ها: بسیج عمومی
در هفته‌ی اول اوت ۱۹۱۴، اروپا شاهد منظره‌ای بود که تاریخ هرگز مشابه آن را ندیده بود. میلیون‌ها مرد جوان، از مزارع، کارخانه‌ها و دانشگاه‌ها فراخوانده شدند. ایستگاه‌های قطار به قلب تپنده‌ی کشورها تبدیل گشت. بوی پارچه‌های پشمیِ نوِ یونیفرم‌ها، واکسِ چکمه‌ها و صدای سوت قطارها، فضای شهرها را پر کرده بود.

نکته‌ی شگفت‌انگیز و در عین حال دردناک این روزها، «خوش‌بینیِ متوهمانه» بود. سربازان آلمانی روی واگن‌های قطار با گچ می‌نوشتند: «تا کریسمس در پاریس هستیم». در لندن، جوانان با شادی و هلهله برای ثبت‌نام در ارتش صف می‌کشیدند، گویی به یک سفر تفریحی یا یک مسابقه‌ی ورزشی بزرگ می‌روند. جنگ در ذهن آن‌ها هنوز مفهومی شوالیه-گونه داشت؛ قهرمانی، مدال‌های درخشان و بازگشتی پیروزمندانه. هیچ‌کس تصویرِ سیم‌های خاردار، گاز خردل و گِل‌ولایِ سنگرها را در سر نداشت.

 ۳. نقضِ بی‌طرفی: تراژدیِ بلژیک
آلمان برای دور زدنِ دژهای دفاعی فرانسه، تصمیم گرفت از خاک بلژیک عبور کند. بلژیک کشوری کوچک و بی‌طرف بود که پادشاهش، آلبرت اول، قاطعانه گفت: «بلژیک یک راه نیست، یک کشور است». حمله آلمان به بلژیک در ۴ اوت، نقطه عطفی بود که بریتانیا را رسماً وارد جنگ کرد. ادوارد گری، وزیر خارجه بریتانیا، در حالی که از پنجره دفترش به چراغ‌های خیابان نگاه می‌کرد، جمله‌ی معروفی را گفت که روح آن روزها را نشان می‌داد: «چراغ‌ها در سراسر اروپا در حال خاموش شدن هستند؛ ما در عمر خود دیگر روشن شدن آن‌ها را نخواهیم دید».

در بلژیک، جنگ چهره‌ی بی‌رحم خود را نشان داد. مقاومتِ سرسختانه‌ی قلعه‌های «لیژ» (Liège)، آلمانی‌ها را غافلگیر کرد. آن‌ها که انتظار داشتند در چند روز از بلژیک عبور کنند، با بن‌بست روبرو شدند و برای درهم شکستن مقاومت، از توپ‌های غول‌پیکری به نام «برتای بزرگ» استفاده کردند. این نخستین برخوردِ تکنولوژیِ مدرن با دیوارهای قدیمی بود؛ جایی که بتن و فولاد در برابر قدرتِ ویرانگرِ باروتِ قرن بیستمی شکست خوردند.

 ۴. نبرد مرزها: رویاروییِ آبی و قرمز
در حالی که آلمانی‌ها از شمال پیش می‌آمدند، ارتش فرانسه با یونیفرم‌های سنتی خود (کت‌های آبی تیره و شلوارهای قرمز روشن) بر اساس «نقشه ۱۷» به سمت شرق هجوم برد. سربازان فرانسوی با شجاعت و با شعار «حمله به هر قیمت»، به سمت خطوط آلمانی دویدند. اما اینجا بود که واقعیتِ هولناکِ «تیربار» (Machine Gun) خود را نشان داد.

در روزهای پایانی اوت، در نبردی که به «نبرد مرزها» معروف شد، ارتش فرانسه در یک روز ۲۷ هزار نفر کشته داد. این مرگبارترین روز در تاریخ فرانسه است. پیاده‌نظام که با سرنیزه و طبل و شیپور حمله می‌کرد، توسط تیربارهایی که در هر دقیقه صدها گلوله شلیک می‌کردند، درو می‌شد. رنگ قرمزِ شلوارهای سربازان فرانسوی، که نماد غرور ملی بود، حالا به هدفی عالی برای تک‌تیراندازان آلمانی تبدیل شده بود. تمدنِ قدیمی در برابر کارخانه‌ی مرگِ مدرن زانو زده بود.

 ۵. عقب‌نشینیِ بزرگ و معجزه‌ی مارن
نیروهای آلمانی مانند یک سیلاب عظیم به سمت پاریس سرازیر شدند. دولت فرانسه به بوردو گریخت و پاریس خود را برای سقوط آماده کرد. ارتش بریتانیا (BEF) که تازه به خاک اروپا رسیده بود، در نبرد «مون» (Mons) تلاش کرد جلوی آلمان‌ها را بگیرد، اما آن‌ها نیز مجبور به عقب‌نشینی شدند. این عقب‌نشینیِ طولانی و خسته‌کننده زیر آفتاب سوزان اوت، روح و جسم سربازان را فرسوده کرده بود.

اما در اوایل سپتامبر، در کنار رودخانه‌ی «مارن»، معجزه‌ای رخ داد. ارتش فرانسه و بریتانیا که پشت به دیوار داشتند، تمام توان خود را جمع کردند. ژنرال «ژوفر» دستور داد: «دیگر قدمی به عقب برنمی‌گردیم». حتی تاکسی‌های پاریس فراخوانده شدند تا ۶ هزار سرباز تازه نفس را به خط مقدم برسانند. در نبردی خونین و سرنوشت‌ساز، پیشروی آلمان‌ها متوقف شد. شکافی در خطوط آلمان ایجاد شد و آن‌ها مجبور به عقب‌نشینی شدند. رویای آلمان برای پیروزی سریع و چند هفته‌ای در همین‌جا دفن شد.

 ۶. حفرِ گورستانِ طولانی: آغازِ عصر سنگرها
پس از نبرد مارن، هر دو ارتش تلاش کردند تا جناح دیگری را دور بزنند (رقابت به سوی دریا). اما هیچ‌کدام موفق نشدند. در نتیجه، برای محافظت از خود در برابر آتشِ مداوم توپخانه و تیربار، شروع به کندن زمین کردند. در ابتدا این‌ها فقط گودال‌هایی ساده بودند، اما به زودی به شبکه‌ای پیچیده از سنگرها تبدیل شدند که از مرز سوئیس تا دریای شمال امتداد داشت.

اینجا بود که ماهیت جنگ به کلی تغییر کرد. مانور، حرکت و استراتژیِ کلاسیک جای خود را به «جنگ فرسایشی» داد. سربازانی که با رویای نبردهای دلاورانه به جبهه آمده بودند، حالا باید ماه‌ها و سال‌ها را در گِل‌ولای، میان موش‌ها و جنازه‌ها سپری می‌کردند. مرز میان دو ارتش به «سرزمین هیچ‌کس» (No Man’s Land) تبدیل شد؛ بیابانی از سیم خاردار و گودال‌های انفجار که عبور از آن به معنای خودکشی بود.

 ۷. پایانِ یک جهان و آغازِ جهانی دیگر
نخستین روزهای جنگ جهانی اول، پایانِ قطعیِ “اروپای قدیمی” بود. در این روزها، نه تنها میلیون‌ها انسان، بلکه باورهای کهن نیز کشته شدند. باور به پیشرفتِ بی‌پایان بشر، باور به اخلاق در جنگ و باور به این که علم تنها در خدمت آسایش است.

در پایان اوت ۱۹۱۴، دیگر کسی نمی‌خندید. نامه‌هایی که به خانه می‌رسید، دیگر از افتخار نمی‌گفت، بلکه از بوی تعفن و صدای ممتد انفجارها حکایت داشت. جهان در عرض چند هفته پیر شده بود. اسب‌ها، که هزاران سال همراه انسان در جنگ‌ها بودند، در برابر تانک‌ها و هواپیماهایی که تازه سر برآورده بودند، رنگ باختند.

آن روزهای گرمِ ژوئیه که با موسیقی و رقص شروع شده بود، جایش را به پاییزِ سرد و خاکستریِ سنگرها داد. جنگی که قرار بود “جنگی برای پایان تمام جنگ‌ها” باشد، تنها آغازِ یک تراژدیِ طولانی بود که نقشه‌ی جهان را برای همیشه تغییر داد و زخمی بر روح بشریت گذاشت که هنوز هم پس از بیش از یک قرن، جای آن درد می‌کند.

این روایتی بود از روزهایی که بشریت، در اوجِ ادعای تمدن، به غارِ مدرنیته پناه برد؛ غاری که دیوارهایش از بتن و سقفش از فولاد بود، اما تاریکیِ آن از هر دورانِ دیگری در تاریخ، عمیق‌تر می‌نمود.

مستند های بیشتر و همچنین مستند های تاریخ ایران و گردشگری را می توانید در جنرال تراول مشاهده کنید. جنرال تراول با روایت تاریخ ایران و معرفی جاذبه‌های گردشگری ایران، شما را به کشف زیبایی‌های سرزمین‌مان می‌برد. در کنار آن، دریچه‌ای تازه به جاذبه‌های گردشگری جهان می‌گشاییم تا در پیوندی زنده با تاریخ جهان، سفری فراموش‌نشدنی را تجربه کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *